|
مبارکباد زاد روز فرزندمان
در سال شصت و یک به مه عدل و داوری در روزپنج و ده دو که مهر از هنر غنی در ری بزاد ماه تمامی که ماندگار شد نام او به دهر ، به حسن و سخنوری گرد آفرید وش به مصاف منافقان سهراب وار پاک و ز مکر و دغل بری پروانه است لیک چو خورشید تش فشان بس بالها که سوخت در طلبش روز و شب همی هر چند در شفا به مهارت زبانزد است خود علت است اهل نظر را به دلبری نیرنگ باز بهر شهان و ستمگران از صدق لیک نزد همه مشفقان غنی ای یار دیر پا که تو را تازه جسته ام در خاطرم تو دوست ز واژه کهنتری ای خوب روی و خوی که مادر چو تو نزاد در حسن صورت و سیرت به سروری ملک جهان به یمن تو غرق سرور باد وز خاک پای تو گیتی به انوری
فرخنده باد زادن تو مهر "جاودان" چون چاکرت" روا" ست ، مقامت کجا بری ! ؟
|+| نوشته شده توسط حسین مفید در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 و ساعت یک مدتی آنقدر خسته میشدم که جان نوشتن نداشتم / فعلاَ دوباره خط خطی میکنیم تا ببینیم چه پیش میاید
اضطراب ، اضطراب ، اضطراب ، یاد هامون افتادم . وضعیتم دارد برای خودم وضعیت هامون را تداعی میکند . درست آن لحظه ای که از خدا معجزه میخواهد . درست آن لحظه ای که علی در دریا پیدایش میکند و ناجیان او را از آب میگیرند . ای کاش ای کاش ای کاش من هم یک راهنما داشتم . یک خورشید که راه را برایم روشن کند . یک شمس ! ای کاش این اما درد دل من تنها نیست . این نسل همه به دنبال راهنما میگردند . اگر بخواهیم برای هر نسل و هر دوره یک ویژگی غالب پیدا کنیم ( همانطور که ویژگی غالب نسل قبل ایدئولوژی بود ) ویژگی نسل ما شک است . ما هیچ چیز را بدون برهان قاطع نمیپذیریم و ای داد و ای هوار که کم و بیش همه مان هم اصل عدم قطعیت را سر لوحه ی تفکر و اندیشه مان قرار داده ایم . ای داد ! تردید و دو دلی !؟ بیچاره این نسل افسوس بر این حجم تفکر که دارد در کله ها میگندد و کسی نیست که بیرونشان بکشد افسوس
پ.ن: یک چیزی در مدار کائنات انگار دارد بد کار میکند . یک چرخ دنده شاید هرز شده باشد یا یک ستاره از مدار خارج شده باشد یا چه میدانم چیزی در این مایه ها لابد / شاید هم ما از مدار خارج شدیم ! کدام را میشود اثبات و کدام را میشود رد کرد !؟ فقط بدانید که یک چیزی دارد اشتباه کار میکند . هیچ شکی نیست . مطمئن باشید |+| نوشته شده توسط حسین مفید در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 و ساعت داستان راستان !
دستش را تکیه داده بود روی پشتی صندلیی که من رویش به سختی جا شده بودم و داشت با شدت و حدت درباره ی خصوصیات جامعه اخلاقی که منظور نمیدانم کدام آدم بیکاری بوده و در فلان کتاب در موردش نوشته و بعد چه کتابها که در موردش نوشته نشده و چه بحث و خطابه ها که صورت نگرفته و ... الی آخر سخنرانی میکرد بدون کوچکترین توجهی به اینکه عملاْ تمام وزنش را انداخته روی شانه ی من و با هر حرکتی که هنگام سخنرانی پر آب و تابش میکند تمام هیکل من را زیر فشار وزن صد و چند کیلوییش پرس میکند شروع کرد با خانم مهندس جوانی که کارمندش بود در باره ی کانت حرف زدن . دخترک تازه از دانشگاه در آمده بود . تازه از تخم در آمده بود و به واسطه ی چند ده کیلویی که روی دوش من بود به این میهمانی آمده بود تا با همکاران مسنترش آشنا بشود و از هم صحبتی با ایشان بهره مند گردد . طفلک گاهی سرش را میانداخت پایین و زمین را نگاه میکرد و گاهی عین یک دانشجو که سر کلاس درس به استادش نگاه میکند به او نگاه میکرد و مزخرفاتی را که یک کلمه هم از آن نمیفهمید را با حرکت پندولی کله اش تایید میکرد ... آآآآآآه ! آخیش از روی شانه ام بلند شد . چرا این مام زیر بغل بی خاصیت را برایش خریده ام را درک نمیکنم !؟ دارد با ایم گند و کثافتی که از خودش در هوا منتشر میکند مایه آبروریزی میشود . دستم را مثل خانمها روی آستین کتش میگذارم : عزیزم یک لحظه ما رو میبخشی ؟ دخترک بد بخت انگار بخشی از بهشت را به او بخشیده باشند فرار کرد تا پشیمان نشده اند سهمش را بگیرد . دستش را گذاشت روی دستم و همانطور که عادتش بود سرش را با آرامی به سمت من گرداند . حدس میزدم عصبانی نشده باشد . از اینکه من وسط سخنرانیهایش عذر خواهی کنم و بیرونش بکشم ناراحت نمیشد . خیلی برایش جدی نبودند . تا جایی که پایم میرسید سرم را بردم بالا و او هم تا جایی که نیاز بود کمرش را خم کرد تا دهنم رسید به گوشش . فکر میکنم حتی خودش هم به زحمت فهمید چه در گوشش زمزمه کرده ام . سرهایمان که از هم دور شد . صورتش در هم رفته بود . کمی مضطرب شده . این طرف و آن طرف را نگاهی کرد و یک آن برگشت توی صرت من و گفت : عزیزم مرسی که به من گفتی . خیلی کار مهمی کردی . و رفت که در طبقه ی پایین دستشویی را پیدا کند و لابد در روشویی یکجوری بالا تنه اش را صابون بزند یا نمیدانم چه کار کند تا از آبرو ریزی که داشت برایش اتفاق میافتاد جلوگیری کرده باشد . روی یک مبل افتادم و بعد خزیدم به سمت لیوان شربتی که روی گلمیز بود . دستم به چند سانتی متری لیوان رسیده بود که یک مرد شیک پوش بسیار خوش قیافه لیوان را برداشت و تا ته سر کشید . خدایا مثل اون فیلمه که دیشب دیدیم ! و من هم درست مثل همان فیلم برخورد کردم . بسیار محترم و با وقار زمانی که به من پیشنهاد دوستی داد به او گفتم : من هم در شما آقا منشی و جذابیت زیادی میبینم اما باید به شما بگم که من ازدواج کردم و شوهر دارم . خیلی خوشحال شدم از آشناییتون . با اجازه
میخواستم نوازشش کنم اما نمیگذاشت . بحثمان در مورد کانت و اخلاق گل انداخته بود و من جداْ داشت حرسم میگرفت از این همه جزم اندیشی که بعضی از این مردم در مغزشان لانه کرده . مردک از بیخ منکر نسبیت اخلاق بود و هیچ فکت و سندی را هم قبول نداشت . مدام از ملا صدرا مثال می آورد و من هم از این آدم به جز اسمش چیزی نمیدانم . البته مطمئنم ملا صدرا را هم خوب نفهمیده بود . هیچ دایناسوری از عهد کشف شتر مرغ به این طرف حکم به مطلق بودن اخلاق نداده است . یک لحظه روی صندلیش چرخید و به بدن ظریفش پیچ و تاب زیبایی داد که تا بحال از او ندیده بودم . حرکتش مثل حرکات بالرین ها بود . یک آن دلم لرزید . ذوق زده شده بودم . از آن لحظه هایی بود که دلم میخواست بغلش کنم و تا جایی که میتوانستم فشارش بدهم به خودم . تا جایی که یکی بشویم . و البته مثل همیشه ، حتی زمانهایی که تنها بودیم این کار را نکردم و تکیه ام را از روی صندلی که او نشسته بود برداشتم تا بتوانم بهتر تماشایش کنم . عاشق این طرز نشستنش هستم ! مردک را رها کردم . حسام اشاره کرد که بیخیال شو و من هم نخواستم با او بحث کنم . میهمانی حسام بود و این گوریل هم ظاهراْ از اقوام زنش بود و دوست نداشت طرف خیلی بور بشود و من هم خودم را از ادامه ی یک بحث اثبات شده رها کردم . دختر مهندس بزرگ زاده داشت از دور من را نگاه میکرد . تازه درسش تمام شده بود و پدرش خواسته بود مدتی پیش من باشد تا برای ادامه تحصیلش فکری بکند . صدایش کردم که جلو بیاید . پرسیدم که به بحث ما گوش میکرده یا نه و آیا اساساْ به این گونه مباحث علاقه ای دارد ؟ دختر گفت که از شیفتگان فلسفه است و یک مقاله هم در مورد نقش فلسفه در معماری نوشته که در مجله ی دانشگاهشان هم چاپ شده و از این دری وری ها . دیدم دارد بی هدف و پر ت و پلا حرف میزند . بحث قبلی که با گوریل داشتم آنقدر سنگین نبود که اذیتش کند و چیزهایی هم داشت که یادشان بگیرد . ساکت شد و مثل یک دانشجوی مودب شروع کرد به گوش دادن . هم خوشم آمد و هم ناراحت شدم . از این که خوب گوش میداد خوب میفهمید خیلی خوشم آمده بود . و از اینکه یک دفعه ساکت شد کمی معذب شدم . حس کردم که مجبور شده به این بحث گوش کند . از استبداد خودم بدم آمد . خودم را آدم مستبدی نمیدانستم . حیف شد که رفتارم چنین حسی به دخترک القا کرده بود . سعی کردم جدیت بحث را کمی پایین بیاورم و به همین خاطر هم شروع کردم از کارتونهایی که فکر میکردم دیده و فیلمهای کمدی و ماجراهای مسخره ای که در کتابها بود مثال آوردن . تعجب کردم ، چطور همه ی فیلمها را دیده بود و همه ی کتابها را خوانده بود . هر مثالی که میاوردم را میگفت که میدانسته و مرجعش را قبلاْ دیده یا خوانده است . جداْ خوشم آمده بود . با خود فکر کردم فردا صبح اول وقت میدهم پیش خدمت یک کتاب جیبی کادو شده روی میزش بگذارد . باید امشب عشقم یک کتاب جیبی برایش پیدا و کادو پیچ کند . عاشق جوانهاست . به جای جالب بحثم رسیده بودم و چشمان شنونده ام داشت از فرط شگفتی از کاسه در می آمد که دستش را گذاشت روی دستم و بی مقدمه عذرمان را از دخترک خواست . به دختر خیلی بر خورد . سرش را انداخت پایین و راست صورتش را گرفت و رفت . اهمیتی نداشت او از همه چیز و همه کس مهمتر بود . و من برای خودم این را وظیفه میدانستم که در هر لحظه و در هر برخورد این را به او ثابت کنم . برای من زمان کار و زمان غیر کار در مورد او صدق نمیکرد . او نفر اول بود و نفر دومی هم وجود نداشت . از این گذشته ، من براستی هر وقت که او صدایم میکرد غرق در لذت میشدم . برایم مهم بود که بداند از این عملش خوشم می آید . حتی در هنگامی که داشتم به موضوع مهمی میپرداختم . عشق من بود . تمام سرش را آورد بیخ گوشم و گفت که زیر بغلم بو میدهد و اینکه هر کسی که از کنار من رد میشود صورتش را برمیگرداند . وحشت کردم . خیلی بد شد عزیزم مرسی که بهم گفتی خیلی کار مهمی کردی . باید میدانست که کار مهمی کرده است . سریع خودم را در راهرو انداختم و فاصله ی راهرو تا پله ها و بعد خود پله ها و مسافت پله ها تا دستشویی را یک نفس طی کردم . مثل احمقها در دستشویی را باز کردم و پریدم داخل و حتی نیمی از راه را برای رسیدن به روشویی و گنجه ی عطر و ادکلنهای حسام رفته بودم که یکهو خشکم زد . خواهر زن حسام پشت سر من روی توالت فرنگی نشسته بود . سرم را انداختم پایین و عذر خواهی کردم و بسوی در رفتم . گفت : اختیار دارید آقا . من معذرت میخوام . شما که با این عجله اومدید لابد کار مهمی داشتید . من مشکلی ندارم میتونید به کارتون برسید . گیج و وحشتزده شدم . مثل تمام مواقعی که میترسیدم ، عصبانی شدم . نتوانستم در صورتش نگاه کنم . سرم را انداختم پایین و به سمت در رفتم ، باید بعد از رفتن در را میکوبیدم تا بفمهد که چقدر رفتارش زننده بوده . شما ممکنه مشکل نداشته باشید اما من خیلی مشکل دارم . و در را طوری پشت سرم کوبیدم که شیشه ی کتیبه ی در لرزید و در جای خودش لق خورد . زنیکه ی ... ! راه افتادم به طرف اتاق حسام . باید بجای اینکه اول صابون و بعد ادکلن بزنم فقط به ادکلن قناعت میکردم . گور پدر همه ، کمی دورتر مینشستم . حالم داشت بهم میخورد . عجب شب بیخودی بود |+| نوشته شده توسط حسین مفید در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 و ساعت یاری اندر کس نمیبینیم , یاران را چه شد ؟
دردا که یار ٫ در غم و دردم بماند و رفت ما را چو دود بر سر آتش نشاند و رفت مخمور باده ی طرب انگیز عشق را جامی نداده ٫ زهر جدایی چشاند و رفت ... |+| نوشته شده توسط حسین مفید در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت خانه ی دوست کجاست ؟
در فلق بود که پرسید سوار آسمان مکثی کرد رهگذر شاخه ای نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت نرسیده به درخت کوچه باغیست که از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبیست میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد پس به سمت گل تنهایی من میپیچی دو قدم مانده به گل پای فواره ی جاوید اساطیر زمین میمانی و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد در صمیمیت سیال فضا خش خشی میشنوی کودکی میبینی رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه ی نور پس از او میپرسی خانه ی دوست کجاست ؟ |+| نوشته شده توسط حسین مفید در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت عنوانی به ذهنم نمیسرد ( عنوانی به ذهنم سر نمیخورد )
"به كجا چنين شتابان؟" |+| نوشته شده توسط حسین مفید در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 و ساعت کولاژ دوم
روی از درت نتابم / روی از درت بتابی / روی از درت بتابد روی از درت نتابیم / روی از درت بتابید / روی از درت بتابند روی از درم بتابم / روی از درم بتابی / روی از درم بتابد روی از درم بتابیم / روی از درم بتابید / روی از درم بتابند روی از درش بتابم / روی از درش نتابی / روز از درش نتابد روز از درش بتابیم / روی از درش بتابید / روی از درش بتابند روی از درمان بتابم / روی از درمان بتابی / روی از درمان بتابد روی از درتان نتابم / روی از درتان بتابی / روی از درتان بتابد روی از درشان بتابیم / روی از درشان بتابید / روی از درشان بتابند
الا ای پیر فرزانه مکن منعم ز میخانه الا ای پیر فرزانه مکن منعم ز میخانه الا ای پیر فرزانه مکن منعم ز میخانه الا ای پیر فرزانه مکن منعم ز میخانه
که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن داری که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن داری که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن داری که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن داری که تو در ترک پیمانه دلی پیمان شکن داری که او در ترک پیمانه دلی پیمان شکن داری که ما در ترک پیمانه دلی پیمان شکن داری که شما در ترک پیمانه دلی پیمان شکن داری که آنها در ترک پیمانه دلی پیمان شکن داری
|+| نوشته شده توسط حسین مفید در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 و ساعت کولاژ یکم
دلبر جانان من برده دل و جان من / برده دل و جان من دلبر جانان من / شکن گیسوی تو / موج دریای خیال / کاش با زورق اندیشه / شبی بر شط گیسوی مواج تو ، من / بوسه زن بر سر هر موج گذر میکردم / کاش بر این شط مواج سیاه / همه ی عمر سفر میکردم / من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگوی / این دبیر گیج و گول و کور دل تاریخ / من غلام قمرم هیچ مگوی / شط پر شوکت من / ای با تو من رفته بسیار / / با من بگو تا کدامین ستاره است / که شب فروز تو خورشید واره است ؟ / قافیه اندیشم و دلدار من / گویدم مندیش ! جز در کار من ؟؟؟؟ / دلدار من ؟ / در کار او ؟ در کار من ؟ / چو منصور از مراد آنان که بردارند بردارند / به این درگاه حافظ را چو میخوانند میرانند / در شبان غم تنهایی خویش عابد چشم سخنگوی توام / من در این تاریکی / من در این تیره شب جانفرسای / زائر ظلمت گیسوی توام / گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من گیسوان تو شب بی پایان / جنگل عطر آلود / شکن گیسوی تو / موج در یای خیال /// تکرار بند اول /// داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک میگوید / باغ بی برگی / خنده اش خونیست اشک آمیز / جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن / پادشاه فصلها پائیز / ... بی تو در میابم چون چناران کهن / از درون تلخی واریزم را / تو گل سرخ منی // من ز منیّت تهیم // تو گل یاسمنی / تو چنان شبنم پاک سحری / نه ! از آن پاکتری / تو بهاری ؟ / نه ! بهاران از توست / از تو میگیرد وام هر بهار این همه زیبایی را /هوس باغ و بهارانم نیست // هوس باغ و بهارانم نبوده است / هوس باغ و بهارانم نخواهد بود // ای همه باغ و بهارانم تو / یاد اون روزا بخیر که عاشقی حرمتی داشت / هر دلی از عاشقی پیش خدا قسمتی داشت / زیر این گنبد دوار بلند / با پنج سانت مداد در دست / بی هیچ پنجره اما / با پنج بوته یاس در حیاط / بی هیچ اطلسی در گلدان / بی تو در میابم چون چناران کهن / از درون تلخی واریزم را /// تکرار بند دوم /// اتمام
پ.ن: گدایان بچه را بهر گدایی کور میخواهند طبیبان جمله ی مخلوق را رنجور میخواهند تمام مرده شویان / بلا استثناء / راضیند از مردن مردم بنازم مطربان را خلق را مسرور میخواهند |+| نوشته شده توسط حسین مفید در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 و ساعت عشق های افلاطونی / دقیقاَ مربوط به چند سال بعد از مرگ افلاطون / سال بوق قبل از میلاد
این شعر را لای جزوه ی مقاومت مصالحم پیدا کردم / چند نکته ی جالب دارد : اول اینکه لای جزوه ی مقاومت مصالح بود / دوم اینکه من در دانشگاه با هیچ دختری دوست نبودم و بیشتر به دنبال مفهوم تمثیلی عشق بودم و برای خودم خواندن این شعر بعد از چند سال نوعی باز خوانی طرز تفکر گذشته ام محسوب می شود و از این نظر بسیار برایم شیرین است / سوم آنکه ادبیات این شعر خیلی خیلی ضعیف است و من از گفتن این جمله اینجا نمیدانم چرا خوشم میآید . همین سیگار بر لبم ، به تو فکر میکنم از اشک ، مرکب چون دود ، در فضا پخش می شود می خواهم برایت نامه ای بنویسم این وا بس بس بس بس بستگی که من به تو تو تو تو تو دارم رازش چیست ؟ من نمیدانم ! این واماندگی که من بی تو دارم
زبان در تشبیه الکن است ؟ عجیب نیست ! اصلاً عجیب نیست احساس من به تو ابداعیست در حواس بشری
میخواهم مثالی بیاورم مثالی بیاورم !؟ مثالی بیاورم تا لابد بر فصاحتم و مهارتم در نگارش نامه ای عاشقانه تاکید کنم !!! مثالی بیاورم که . . . !؟
بانو اینجا مثالی وجود ندارد
تو میوه ی ممنوعه نیستی من میوه ی ممنوعه نیستم این عشق میوه ی ممنوعه نیست این وصل نا میسر بی پیر است که چون خوشه ی انگور ِ رسیده ای بر فراز تاکی بلند من را به گریه می اندازد ؟
نه نه ! این هم درست نیست
تو میوه نیستی بانو این عشق میوه نیست من میوه چین نیستم این وصل نا میسر بی پیر میوه نیست این وصل نامیسر بی پیر ، هوای بهاری است من بوی غنچه های گل یاس ، بوی شکوفه های گیلاس را در این هوای بهاری چشیده ام " هوا را از من نگیربانو هوار را از من نگیر "
اینجا تضادی میان خنده ی تو و هوای من نیست
خنده ات را از من بگیری میمیرم بانو بی تو میمیرم / رحم کن بانو
شب در اندیشه ام روز در خیالم بر زانوانم / در آغوشم ... و من و من که دیگر ذرّه ای از منیت درم باقی نیست که دیگر تا انتها در تو مستحیل شده ام که دیگر بی شک توام / / در خرمن گیسوانت خود را غرق آرامش میکنی غرق آسودگی غرق پناه
عطر شکوفه های فا ش در نارنج زاران وقتی که بلبلان در دوردست صبح را بشارت میدهند صدای پای آب آن گاه که بر شنهای کف رودخانه میدود خنده ی زنبوران شیرینی ِ خرمای بر درخت پخته خنکای شامگاه ساحل خروشان ... ... ... عطر خوش قهوه در کافه ای تنگ و تاریک باران در خیابان ولی عصر نرسیده به پل تجریش سرخی آلوچه ترشی لواشک عدسی در پلنگ چال همه و همه فقط و فقط با تو معنی میدهند ... اصفهان غروب زاینده رود و تماشای موسیقی ِ نورهایی که پل به آب میگوید و آب به پل پاسخ میدهد شراب بر مزار حافظ بوسه ای پنهانی در کنجی از خانه ی خیام ... این دردها نانوشتنید این دردها ، این شاید حسرتها نا گفتنید اینها تنها کشیدنید / فوت کردنید باید یک سیگار دیگر بگیرانم
پ.ن: اینها اعترافات بی خطر ی بر خاسته از ذهنی به عقب برگشته تا دوران شاد کودکیند
دزفول/ آبان هشتاد و دو
|+| نوشته شده توسط حسین مفید در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 و ساعت سنت ورکور فن اورناک
نمیدانم چرا به یاد داستان خاموشی دریا افتاده ام . سوای از اینکه مدتیست وقت و بی وقت در جذبه ی داستانهای نوار قصه های دوران کودکیم غرق میشوم ، ماجرای خاموشی دریا از جنس دیگریست . من بدون دلیل از این قصه خوشم می آمد . شاپرک خانوم و شهر قصه و کوتی و موتی را دوست داشتم چون با آنها همراه میشدم و لابد احساس همذات پنداری هم با شخصیتهایشان می کرده ام . اما آخر خاموشی دریا چرا ؟ ورکور فن اورناک افسر جوان و آرمانگرایی بود که در خانه ی پیرمرد و دختری فرانسوی مسکن گزیده بود . صدای دختر را فکر کنم فهیمه راستکار بازی کرده باشد اما مطمئن نیستم به هر حال ، آن همه تنهایی آن همه بی همفکری ، آنهمه جور و جفا و کژفهمی در همان کودکی هم من را با این مرد از نظر عاطفی درگیر میکرد . معصومیت این شخصیت ناشی از آنچه مصیبت بر او گذشته نبود . او به دلیل افکار پاکش قدیس این داستان بود . براستی او یک قدیس بود . یاد آن شبهایی که با ضبط صوت فیلیپس کتابیم کنار علاالدین در زیر زمین میخوابیدیم و در پس زمینه ی صدای انفجار موشکها من قلبم با شازده کوچولو و ورکور میتپید بخیر . عجیب دوران خوشی بود . دوران خوش بیخبری و بی مسئولیتی . بدون ترس از آینده ای که نمیدانی چی چگونه و کجا است . بدون ترس ! دچار حس نوستالژی بدی شده ام . بد از آن جهت که دارد از کار و زندگی ساقطم میکند . مدام به گذشته فکر میکنم . یک تیشه ی کند گرفته ام دستم و گور ماضی را میکنم _ میدانید چرا تیشه اش کند است ؟ چون اینطور عمل کندن بیشتر وقت میبرد و من بیشتر کیف میکنم ! _ وضعیت عجیبی است این وضعیت من چند روز پیشتر داشتم در کتابخانه بدنبال سووشون میگشتم و کم کم هم داشتم نا امید و کلافه میشدم . هر کجا را میگشتم پیدایش نمیکردم . کتابخانه ی هال ، خودم ، بابا و نگار را گشتم اما پیدایش نکردم . ناچار با ترس و لرز رفتم سراغ کتابخانه ی بزرگ و گل و گشاد سفید رنگی که هیچ وقت نمیشود چیزی را در آن پیدا کرد . طبقات را یکی یکی گشتم و رفتم بالا . اصولاً از وول خوردن در میان کتابها خوشم می آید و از قضا آنروز هم بیکار بودم و بر خلاف آغاز عملیات خیلی هم از پروژه ام راضی بودم . در طبقه ما قبل آخر کتابخانه ناگهان گنج ِ گمشده ی ناخدا فلینت که نه ، ناخدا فریدون توللی را پیدا کردم / التفاصیل / آنقدر ذوق زده شده بودم که همان بالای نرده بام چند متن اول را خواندم . واقعاً لذت بردم . اینبار نه فقط چون وقتی راهنمایی میرفتم خوانده بودمش و ار خواندنش در گذشته خاطره داشتم . اینبار چون واقعاً این کتاب یک کتاب طنز فاخر اجتماعی ِ کامل و بی نقص است . و در پایان : شاپرک خانوم : ای آفتاب / ای آفتاب / ای آفتاب بر من بتاب عنکبوت : تو واقعاً زیبایی / واقعاً زیبایی / اما باید ببینم خوشمزه هم هستی یا نه !!!!؟ ;) |+| نوشته شده توسط حسین مفید در شنبه سوم مرداد 1388 و ساعت همچون در آینه اسیر / رها ...!؟
در شگفتی غریبی به سر میبرم . در آینه که نگاه میکنم دیگر خودم را به یاد نمی آورم . کنجکاو و پرسشگر در آینه ، بی قرار و عیب جو بدنبال آنچه باید باشد ، آنکه باید باشد میگردم . هیهات از جباری ِ زمانه ! او آنجا نیست . غریبه ای بجای او با چشمانی گود افتاده و چهره ای گاه عبوس و گاه تلخند و گاه پوزخند زده دارد روبروی من سیگار میکشد . مردی که من نمیخواستم بشناسمش نمیخواستم باورش کنم کم کم حضورش را در جغرافیای نگاه من پررنگ و پررنگتر میکند . ناخواسته ، دارم باورش میکنم . دارم تسلیمش میشوم . بوی ترس فضای اطرافم را پر کرده است . ترس از آنکه آنچه باید باشد ، نباشد . ترس از آنکه این تصویر تمام آنچه باشد که آینه ام در دل دارد . از خودی که نمیخواهم خودم باشد . انواعی داروی خواب آور مصرف کرده ام و کم کم در گیجی و لختی خوش آیندی فرو میروم . ضربان قلبم آرام میشود . دهانم نخست گس و سپس کمی شیرین میشود . پلکهایم سنگین میشوند و بروی دیدگانم سر میخورند . از کنار تختم لیوان آبی بر داشتم. لیوانی بود که باید ، آنجا می بود . جرعه ای آب نوشیدم . تازه شدم . گوارایی آب روانم را جلا داد . نصف عمیقی کشیدم و از جای برخواستم . قصد کردم دست و رویی بشویم و ریشم را بتراشم و بعد کمی در باغ گردش کنم تا هنگام رسیدن تو نیکوتر بچشم بیایم . پلکان چوبی را از کنار قاب عکسهای اخرایی بالا رفتم . کسانی که میشناختم و کسانی که نمیشناختم در آن قابها به من لبخند میزدند و بعضی حتی دست می افشاندند و هلهله میکردند . بر لبم تبسمی خوش آیند نشست . خودم از تبسم خودم خوشم آمد . خودم از تبسم خودم لذّت بردم . خودم خودم را دوست داشتم . پلکان را پشت سر گذاشتم و نخست از میان مبلها و سپس از مقابل کتابخانه و بعد هم از کنار شومینه گذشتم . لختی درنگ کردم و به آتش شومینه که با زیبایی و شکوه به گرد خود میگشت و زبانه میکشید نگریستم . پنجره روبرویم بود . بسویش رفتم و آنرا گشودم . نسیم خنک صبحگاه زمستان که از فراز کاج زاران پشت دامنه ی کوه می آمد از خود بیخودم کرد . مست از بوی کاج و غرق در لذّت اندیشیدن به تو و آن محیط دلپذیر که اطرافم را فرا گرفته بود به حمام وارد شدم و نخشت شیر روشویی را باز کردم . بالاپوشم را از تن بدر آوردم و به شاخ گوزنی که در دیوار کاشته شده بود آویختم . بسوی روشویی برگشتم و چند مشت آب به صورتم پاشیدم . از لذت سرشار بودم . ناگهان چشمم در چشمش افتاد . مردک خبیث و منحوس در آینه نشسته بود و مانند بوف شوم به من نگاه میکرد . تلخند وقیحی بر چهره داشت که مدام پررنگتر و پررنگتر میشد . از وحشت و تنفر خشک شده بودم . آب دهانم در گلو مانده بود و پایین نمیرفت . نفس نفس میزدم و چون کوه یخی در تابستان بارانی از عرق سرد بر من جاری بود . چه جادویی داشت که نمیتوانستم نگاهم را از نگاهش بدزدم نمیدانم . تلاش کردم قطره اشکی به چشم بیاورم شاید بر من رحمش بیاید و رهایم کند . چندی گذشت و او همچنان مرا اسیر تصویر خودش در آینه کرده بود . در خیالم لیوان جا مسواکی را برداشتم و به آینه کوبیدم . لیوان شکست اما آینه خم به ابرو نیاورد . حتی خاکی نگرفت که بخواهد بتکاندش . مرا در خود اسیر کرده بود . ساعت که زنگ زد من از او رها شدم . من از او رها شدم . من از او ... .!؟ |+| نوشته شده توسط حسین مفید در جمعه دوم مرداد 1388 و ساعت لایحه ی دفاعیه ی فرقه ی شکمیه
عقل و هوش من اسیر عطر باقالی پلو جهد و کوش من نصیب کسب باقالی پلو کلهم افکار من در بند دیگ مملوش آنزمان کز در در آید شهد ِ باقالی پلو کف به کفگیرم مسلح ، بهر قتل جسم او دیده ام گریان ِ نیکو طعم باقالی پلو از ته دیگش برون چون میشود ته دیگ او دل تپد . ای بر سر من درد باقالی پلو عیب من ای جاهلا منما که در بندش خوشم بس مجاهد کو غریق بحر باقالی پلو ناقلان گر مضحکه در این مسائل میکنند ای بسا دلشان زده از طعم باقالی پلو ما به دین اطعم و اشرب به دام افتاده ایم ؟ بی هنر پُرسَـش چه داند قدر باقالی پلو خوش حبیب بی غمی من باشم اندر این مقام کی ریا کاری بود در مشی ِ باقالی پلو ؟ ای مفید از دوستان هشدار دادم بس تورا لیک دائم بیهشی در متن باقالی پلو آنچه من اینجا سرودم مدح شاه اغذیه ست پس مپرس از من دگر جز شرح باقالی پلو
|+| نوشته شده توسط حسین مفید در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 و ساعت تو خود حجاب خودی حافظ
از عجایب این روزگار است مردمان نیک سرشت ِ فرخنده پی ِ بد سرانجام ِ از کاروان به جا مانده ای که همچنان و همواره در شگفت ما وقع خود مرثیه خوانی میکنند و لا غیر آنروزها که بر خوان نعمت نشسته و کمر اسراف بسته بودند را به یاد نمی آورند و متعجب و حیرانند از این خسران که دامنشان را گرفته است . اغذیه و اشربه نیز مانند سایر نیازهای آدمیند . تشبیه نا مناسبی نیست اگر گفته شود روابط انسانی خوراک روان انسانند . بسیار بر راقم این سطور پیش آمده که خستگی و درماندگی ِ یک دوره ی ناخوش احوالی را در جریان گفت و شنود و درد دل با دوست یا رفیقی به دست باد سپرده ام و تمام . پرونده اش را بسته ام و به راه عادی ام باز گشته ام . ا این روابط اجتماعی در مواقع لزوم انسان را از زوال و تباهی نجات میدهند ، پس گزافه نیست اگر اینجا بنویسم این روابط از ارزشمندترین ثروتها و دارایی ها هستند . و به واسطه ی همین تشبیه ( که البته از خودم نیست ) میتوانم ادعا کنم امروز از ثروتمندترین مردان زنده ی روی زمین هستم . دوستان خوب و رفیقان شفیق بسیاری دارم و به داشتن تک تکشان افتخار میکنم . به خودم میبالم که از هر قشر و طبقه ای دوست و رفیقی دارم . از هر جمعیت و مجلسی آشنا و صدیقی دارم . این افتخار اما بی شک بی دلیل نیست : من برای حفظ یک یک این دوستان تلاش بسیار و زحمت فراوان کشیده ام . سخت است اما دلپذیر نیز هست . قابل افتخار نیز هست . زیبا و فریبنده نیز و بسیار صفت مثبت دیگر و مثبت تر ِ دیگر . ا اگر اندکی با خودشیفتگی ام اینبار با تساهل کنار بیایم باید بگویم من این هنر را دارم که مردمان صادق را با خود همراه کنم و این کار هیچ فنّ و فوتی ندارد جز صداقت و خلوص با اینان . همین و بس . ا فعلاً همین / والسلام |+| نوشته شده توسط حسین مفید در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت بی وزنی مطلق
کونه ی سیگارش را با حرکتی نرم و مواج به دست باد سپرد . از وقتی چشمهایش را شسته بود احساس بهتری داشت . دیگر نه درد ، نه سوزش . خیابان فرعی را به پایین سرازیر شد . نمیدانست کجا باید برود . مقصدی نداشت . فقط میخواست از آن ازدحام و از آن سوزش چشم دور شود . دلش که تا همین چند دقیقه پیش داشت از سینه بیرون میزد اکنون آرام گرفته بود . ا از خودش متعجب بود . تنها احساسی که در آن لحظه داشت تعجب بود . تعجب از اینکه هیچ احساسی نداشت ! ا همین چند آن پیشتر بود که قلعه ی مستحکم اندیشه اش با تمام برج و بارو ، با تمام تفاخر و تشخص در مقابل دیدگانش فرو ریخته بود ، و او هیچ احساسی نداشت . و از این بی حسی خودش در شگفت بود . ا همواره میپنداشت اگر روزی در این موقعیت دردناک قرار بگیرد در آنی خواهد مرد . حتی تصور اینکه روزی پی ببرد همه چیز اشتباه بوده و سکته نکند برایش ناممکن بود . اشتباه را تصور میکرد اما تحملش را هرگز . ا در حال پایین رفتن در سرازیری خیابان سکندری خورد و افتاد . دستش خراشیده و زانوی شلوارش پاره شد . پاره تر شد . قبلاً چند خیابان بالاتر که در جوی عریض آب پرتش کرده بودند شلوارش پاره شده بود و زانویش خراش برداشته بود . بلند شد و خودش را تکاند . خون دستانش را با پیراهنش پاک کرد : چه اهمیتی داشت ، در این تاریکی کسی خون روی پیراهن او را نمیدید . شاگرد یک ساندویچ فروشی که داشت سطلهای زباله را خالی میکرد به تماشا ی افت و خیز او ایستاده بود . ا از تصور وضعیت خودش خنده اش میگرفت . چه باک ! دیگر چه اهمیتی داشت که یک کارگر ساندویچ فروشی به او بخندد . جهانی داشت به او میخندید . مضحکه ی خاص و عام شده بود . مهر خسر الدنیا و الآخرة را بر پیشانی خود میدید . کاشکی ، کاشکی بیشتر تلاش کرده بود . هرچند تصور دستیابی محال بود . اما کاشکی بیشتر تلاش کرده بود . ا و" جهنم " دیگر گذشته گذشته بود . ای بسا از اول هم همه چیز اشتباه بود . هم عقل ، هم احساس ! اشتباه بود ؟ اشتباه بود ؟ کم کم الباقی احساسش را هم داشت از دست میداد " چه بهتر ! " به چه دردش خورده بودند ؟ اینهمه شور اینهمه شوق اینهمه احساس اینهمه عشق اینهمه ... !؟ به خیابان اصلی رسید . در هر دو سویش ازدحام بود . غلغله و شلوغی بود . جماعت در شور خود غرق بودند . در تاریکی ِ امتداد خیابان فرعی سرازیر شد |+| نوشته شده توسط حسین مفید در دوشنبه یکم تیر 1388 و ساعت رود جاری ساکت و آرام بستر دشت آشنا را پشت سر بگذاشت رفت و رفت و رفت تا در پای دریایی به آب افتد سجده بر آب آورد سلطان آبان را از پس سنگی به ناگه لیک آبشاری ژرف و خشم آگین راه او سد کرد رود اندیشید راه برگشتی نمیبینم از پس این آبشار ژرف هم اما خود ندانم چیست حال اینک چه باید کرد ؟ همچنان نزدیکتر نزدیکتر میشد طوفش وحشت خشم نا محدود ذره ذره قطره های آب گویی چون شرار آتشفشانی گند چهره ی ترسیده رود آب پیما میخراشیدند با خود اندیشید من بدنبال پناه دایمی در راه افتادم پادشاه آبهای پاک پهنه ی آرام جایی شاد حل شده در جمع یاران وای بر من وای شور بخت و بی سرانجامم در گذر از این مسیر هول لیک ناچارم به پهن آبشار ژرف بسپارم رود کوچک کم کمک نزدیکتر میشد زیر لب نجوا دعا میکرد از خم سنگی قعر آن ناانتها دره پدید آمد چشم خود را بست یاد بس رودان که ساکن گشت و گندیدند خاطرش آورد چشم ها بگشود در دلش ناگه چه شور افتاد در سقوطی منتهی تا مرگ یا راهی به سوی آفتاب پاک آزادی ؟ در سرش دردی دوان شد چشمها در چشمخانه ی او رمان شد تیره گی را چیره بر خود دید ترس مرگ بر چهره اش تابید چشم خود بگشاد بر گهای سبز پهنه ی جنگل بر سریر جاری و آرام جانش او روان میرفت از پی یک پیچ دید دریای عزیز آرزومندش شاه آبان مهر جاویدان آفتاب پاک شور بی پایان ره به سوی انتهای راه پر آشوب میپیمود خنده بر لب مژده ی پیروزیش در دل رود من بدرود
این شعر را دارم داغ داغ در وبلاگ میگذارم ـ چشمتان نسوزد مواظب باشید |+| نوشته شده توسط حسین مفید در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 و ساعت به یاد آخرین دلقک _ آخرین طنز _ آخرین مضحکه
" آی آدمها که در ساحل نشسته شاد و خندانید یکنفر اینجا دارد میسپارد جان "
یک نفر مضحک مشوش منفرد منفک
دارد میرود در گور خاموشی بیاساید
مردد مرتعش
گامی به پس ( یا پیش ؟ ) تا دیروز ( یا فردا ؟) که لک لک های بی جان صخره های پوک حوض پر لجن را ترک می گویند ( یا گفتند ؟)
جامهاتان پر ز باده خنده هاتان روشن و بسیار و طولانی توله هاتان شاد و بازیگوش خوابتان سنگین شکمتان پر کباب کبک و تیهو باد
مضحکی در گور میخوابد [ خوشش بادا !!! ] مضحکا ! خفتای ! رو خفتای ! |+| نوشته شده توسط حسین مفید در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 و ساعت تقدیم به گل جان به لب رسیده
چونکه نم غم بنشیندش به مژگان / ریشه ی دل کنده شود از اثر آن / پادشه و می فروش و زاهد و واعظ / خنده زن و نغمه خوان و زنده و بی جان / داد دل ریش او که ستاند ؟ / مفتی اعظم که زدش نشتر پر جان ؟ / جور فلک بلبل باغش بپرانید / روضه مشوش شدش ، نه پای و نه پیمان / چرخ زبون افسر او خانه نشین کرد / دامنه نا امن شد از وحشت رندان / مرد خدا ، ناخدا و ظالم و جابر / حاکم و لغت شناس و مفتی و فتان / باغدار بی نوای اشک چو یاقوت / غنچه ی پژمرده ی رسیده به لب جان / خواب شب و یاد روز ، هر گه و بیگه / مملوم از این حدیث ، مضطر و نالان / زنده و جاوید باد غنچه ی زیبا / باغبانش باد شاد از دل و از جان
از نظر شعری البته مشکل دارد و بعضی انتخاب واژگانش هم ممکن است نامانوس باشد اما در کل خودم از این شعریت این شعر خوشم می آید ـ بیت : خودم میگویم و خودم کیف میکنم به راستی که من مرد هنرمندی میباشم |+| نوشته شده توسط حسین مفید در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 و ساعت مرد جان به لب رسیده
خسته خاک آلود خواب آلود بشکسته
سواری در افق بر اسب می آید
به زین بس سست بنشسته
بدنبال پناهی لقمه ای چاهی به اینجایی که شاید هست یاناهست می آید ز جنگی که مشخص نیست با کی یا کجا یا کی ؟ زخمهایی خون چکان بر دل زخمه هایی ملتهب بر تن زجه هایی در جگر دارد
" آی جسم خسته ی بر اسب بنشسته شناسی ؟ ناشناسی ؟ از کجایی ؟ کیستی ؟ چونی ؟ "
بر زمین بنشست زیر سایه ی اسب جانداری که بیجان بود
" آی مرد ِ بر زمین بنشسته ی خاموش از کدامین اهلیت هستی ؟ بس خموشی ! گنگ یا مستی ؟ "
پای از چکمه برون آورد آهی از دل بر کشید و مشک خود برداشت مشک خالی بود
۲ / ۲ / ۸۸
|+| نوشته شده توسط حسین مفید در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 و ساعت درخشش ابدی یک ذهن خوشحال . جرقه ی اول : خوشحالم که نفس میکشم یک روز یک جایی نشسته بودیم با چند نفر سیگار پشت سیگار میکشیدیم و چایی میخوردیم و میفلسفیدیم . یکی از حضرات طبق روال معمولمان کمی زور زد و یک جمله ی قصار برای تنویر اذهان آیندگان صادر کرد . ایشان ( با اشاره به سرماخوردگی یکی دیگر از حضرات ) فرمودند : آدم ایدز بگیرد ، هپاتیت بگیرد ، سرطان بگیرد ، اما سرما نخورد . ما جماعت هم خیلی از این جمله خوشمان آمد ( و فکر کنم رفتیم آن موقع پرینتش را گرفتیم و در چند تا از آن بردها که قفل اره ای دارند هم دزدکی و از لای شیشه انداختیم که ملت هم مثل ما کیف کنند ) و کلی یادم است به به و چه چه هم کردیم و گذشت و گذشت و گذشت تا امروز که من دارم این کلمات قصار را اینجا مینویسم ( اینها را هم که الان مینویسم اگر ده سال بعد به خنده ام نیاندازند لابد دچار خرفتی زود رس شده ام _ این جمله از دستور زبان بورکینافاسویی پیروی کرد که نشان بدهد من چقدر سنت شکنم احسنت ! ) ا ما از چند روز پیش تصمیم ملوکانه ای گرفتیم مبنی بر آنکه در کلیه ممالک محروسه بدن مبارکمان سرماخوردگی اعلام کنیم تا این اعضاء و جوارح ، قدر شناس دوران صحت باشند . کار اما بالا گرفت و عنان ماجرا از دستمان کمی در رفت بطوریکه از دیروز تب داریم و از امروز صدایمان شده بقاعده صدای سوسک سوپ خوار ! البته ، بسیار از اطبا و فارماکولوژیستهای محترم بابت تهیه این همه داروی بی اثر ِ بد مزه ِ گران قیمت که آقای دکتر صاحب داروخانه اول عباس آباد با اصرار به من چپانید و گفت فلان است و بیسار است و اینها ، تشکر میکنم . بنده از دیروز کلی ویتامین سی و کلسیم و آهن و ب کمپلکس و یک مشت خرت و پرت دیگر که دکتر داروساز میگفت لازم است را در خندق مشهور ریختم و امشب که دیدم صدایم کم کم دارد شباهتش را به صدای سوسک سوپ خوار از دست میدهد و به صدای سوسک مشرف به موت تغییر پیدا میکند سریعاً رفتم سر کوچه و از همین دکتر شادآبادی قرص سرما خوردگی و شربت برم هگزین گرفتم و به اندازه مصرف یک آدم دویست کیلویی و با دوز بیگ بنگ ( یک چیزی خیلی از دوز حمله ، احمقانه تر ) خودم را به سوپ بستم . انشالله اگر خوب شدم قرار است که زنده بمانم . بگذریم ، همه ی این صغری کبری را چیدم که بگویم من ترجیح میدهم سیصد وشصت و پنج بار در سال سرما بخورم اما حتی یک بار در عمرم ایدز نگیرم . اینکه یک مرض باکلاس است و اسمش خوش بیان است و آنتیک است اصلاً باعث نمیشود که من آن را با همین زکام سنتی خودمان عوض کنم . من دستمال کاغذی و قابلمه بخور را به کل امراض با کلاس و داروهای شیکشان ترجیح میدهم . چرا ؟ چون من از اینکه زنده هستم خوشحالم و دارم از زندگیم لذت میبرم . ه اینکه سوار الگانس نمیشوم یا هر سال مسافرت دور دنیا با استقرار در رویال فلت گراند هتل نمیروم دلیل نمیشود که از زندگیم لذت نبرم . من از همین تایپ کردن و از صدایش و از اینکه انگشتهایم دارند شرق شرق میکنند خوشم می آید . از اینکه مینویسم و فکر میکنم خوشحال میشوم و حقیقتش خوب یا بد کیف میکنم . نه جناب استاد من سرماخوردگی را ترجیح میدهم . من از زندگی خوشم میاید .ه جرقه ی دوم : رساله ای در دفاع از تمثیل عشق نافرجام من هم مثل همه ی انسانها در یک دوره ای از زندگیم شروع به عاشق شدن کردم و این فعل قبیح و شنیع و عزیز را احتمالاً مثل بقیه ی آدمها تا پایان عمر ادامه خواهم داد . اما عشق اول من ( البته قبل از پنجم دبستان را حساب نمیکنم چون بغیر از خاله ی مهد کودک و خرگوش قرمزم ، چیزی یادم نمی آید و در دوران دبستان هم که عاشق همه ی دختران دبستان مهر مریم و بخصوص دختر معلم کلاس چهارممان بودم و آن هم خیلی حساب نیست ) را همه ی شما که این مطلب را میخوانید ، میشناسید ؛ شرلوک هلمز !!!!ا بله ، البته قصد ازدواج و کام جویی نداشتم ، این عشق از جنس عشق مولانا و شمس بود که باز هم البته ( من واقعاً از این کلمه ی البته خوشم میاید و میدانم که همه هم مثل همیشه مثل مه فکر میکنند ! ) ( از پرانتز هم خوشم میاید ) آن موقع نمیشناختمشان و الان هم خیلی نمیفهممشان . به هر حال ... ه به نظر من واتسون یک خنگ واقعی بود و لیاقت همراهی و هم صحبتی با هلمز را نداشت و مقام شامخ مریدی شرلوک هلمز فقط و فقط شایسته ی من بود . من ذکاوت را تحسین میکردم این خصلت ذکاوت ، خصلت بسیار جالبی است و اینکه آدم تمام روز را بنشیند و فکر کند و کوکایین تزریق کند و ویلن بزند که ذهنش باز شود و معمای قتل مثلاً پسر رییس دوک منطقه ی بایزن بادن را حل کند و به این شکل از یک جنگ بزرگ جلوگیری کند خیلی کیف داشت ، یا باید خیلی کیف میداشت ! حتی یادم است که یکی از مهمترین و به یاد ماندنی ترین کتک هایی که در دوران راهنمایی خوردم را بخاطر هلمز خوردم ، چون متأسفانه کتابهایی که آن موقع از شرلوک هملز موجود بود قطعشان کمی از کتاب علوم راهنمایی بزرگتر ، و ضعف چشم معلم علوم هم کمی از پیش بینی من کمتر بود و ... خوب بگذریم . به هر حال من از این آقا خوشم میامد و تا مدتها الگوی من بود . ( یعنی دقیقاً تا قبل از آنکه تمثال مبارک مایکل جردن را روی دیوار اتاق فرهاد کج باف ببینم ) . هر کاری که میکرد چه در کتاب و چه در فیلم از نظر من شیک ترین و جالب ترین کار روی زمین بود . البته من آن موقع هنوز به نواختن ویلن مسلط نبودم ( همانطور که الان هم نیستم و همانطور که حداقل تا دوازده سال دیگر هم نخواهم بود ! چون هنوز شروع به آموختنش نکرده ام و البته هنوز هم قصدی برای اینکار ندارم ) ا ( همین الان به یک کشف مهم دست پیدا کردم و آن اینست که من به هنوز هم علاقه دارم ) استاد اعظم بود شرلوک هلمز . اما من امروز که فکر میکنم میبینم که آنروزها هلمز برای من تجسم فرزانگی و حکمت بود . من این شخص را دوست داشتم و قهرمان من بود چون برای هر مشکلی راه حلی داشت و هیچ چیز مانع او نمیشد . خیلی باحال بود ! آن مگره ی احمق در نظر من حتی به اندازه ی واتسون هم نمی فهمید . شرلوک هلمز قهرمان / امشب و اینجا بمان ... الخ . جرقه ی سوم ( آتش آغاز میشود ) : خداوند از سر تقصرات فلاسفه و شعرا نخواهد گذشت یادم می آید که با پویا حشمتی از کلاس زبان کانون فرار میکردیم و میرفتیم خانه ی پویا اینها ! آنجا او ارگ میزد و من اشعار فروغ را از روی کتابهای قدیمی عمه هایش دکلمه میکردم و جفتمان کلی کیف میکردیم از اینهمه کلمه ی قشنگ آبدار !!!!! درست در کتاب عصیان و شعر دوم یا سوم که شعر عصیان به خدا باشد : یا خمش سازی خروش بی شکیبم را / یا تو را من شیوه ای دیگر بیاموزم ، بود که ما دو پسر چهارده ساله تمام تنمان سوزن سوزن و موهایمان سیخ و دهانمان خشک شد و فکر کردیم که در آن لحظه دچار کشف و شهود غریب و عظیمی شده ایم ( اگر درست یادم باشد کمی هم ترسیدیم ) و هفته ی بعدش که مائده های زمینی را خواندیم دیگر مطمئن شدیم که ما باید برویم فرانسه و در کارتیه لاتن شراب ارزان بخوریم ، آندره ژید را پیدا کنیم و با او در مورد لذت صحبت کنیم ( البته نیازی به پیدا کردن خاصی نمیدیدیم چون میدانستیم و برایمان بدیهی بود که آنجا کلاً پنج شش تا کافه دارد و از هر کسی بپرسی آندره ژید کجاست تو را پای میز او میبرد ). و آنجاست که پس از چند دقیقه ما ، دستمان که از شدت ضعف اعصاب میلرزد را بالا بیاوریم و جمع را ساکت کنیم و یک جمله ی فلسفی که چکیده ی تفکرات دیشبمان است و هیچ کس هم درکش نمیکند را به آن جماعت تشنه ی حقیقت انتقال بدهیم و از خاموش شدن شمع حکمت جلوگیری کنیم . بعد من خوشم می آمد که بگویم ارانی را درک کرده ام و پویا رفت دنبال سنتور ، و بعد من کمونیست شد م که البته بسیار جالب و خوش کلاس بود و این ماتریالیسم دیالکتیک هم کلمه ی سختی بود و بچه های کلاسمان نمی توانستند تلفظش کنند و خلاصه خیلی خوش میگذشت . باز چند ماه بعد از کمونیسم بدم آمد و اینبار ملیگرا شدم و بعد با میلاد مطن دوست ، پان ایرانیست شدیم که این هم خیلی خوب بود و ما از اینکه بهم دیگر و بدور از چشم مدیر و ناظم ، در حیاط مدرسه سلام نظامی میدادیم کلی خوش خوشانمان میشد . میلاد دبیرستان تیزهوشان قبول شد و رفت و من عاشق روناک شدم که نوه ی پیرزن همسایه مان بود و یک بار برایمان شله زردی چیزی آورده بود . و من از همان روز جای میزم را عوض کردم که پشت پنجره نشستنم برای کسی که وارد اتاق میشود تابلو !! نباشد . ( البته قبلترش عاشق خاله ی یکی از بچه ها شده بودم که دانشجوی الکترونیک چمران بود و از بردن اسمش البته معذورم _ با صدای بسیار آهسته : گلرخ ) بعد من ادعا کردم که کمونیست نیستم و فقط سوسیالیست هستم . این بهتر بود . همزمان اخوان ثالث را که از دوران دوازده سیزده سالگی همراهم بود بهتر شناختم و او شد مراد من و نهایت انسانیت انسان و اوج خلوص و هوش و سواد و . . . آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری . و هنوز هم ایشان با ما هستند و ما هم در التزام رکاب ایشان . در دانشگاه هم که چهار کتاب افلاطون بی پدر و مادر ! را گیر آوردیم و آنها باعث شدند مسخره ترین بهانه ی عمرم برای فراموش کردن تاریخ و غیبت در امتحان را در بیاورم و مصداق "از کلامش خنده آمد خلق را" بشوم . گلشیری و پروین و نیما و دانشور و سهراب و مشیری و کوندرا و کدکنی و خدا میداند چند نفر دیگر هم آمده بودند و من هم آنها را دربست پذیرفتم و سریعاً به مقام آنچه خوبان همه . . . مفتخرشان کردم و البته همه ی این اسمها از زن و مرد همچنان این افتخارات را به همراه دارند . اینها ( این اسمهای خوشگل ) در زندگی فانوسهایی بودند که راه من را برای رسیدن به دیوار روشن کردند . جرقه ی چهارم ( بیگ بنگ _ تغییر در چگالی حیات ) : من هستم پس هستم |+| نوشته شده توسط حسین مفید در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول زین هواهای عفن زین آبهای ناگوار
برف میبارد ، و باد هو هویی کرده و از لای درختان خمُش میگذرد برف بر طرح لجن نقش سیاهی زده جاپای سگ رهگذری شب دراز است قلندر امّا در بغل فاحشه ای را به ضیافت برده بر تن خویش نیست آن چاره ی آلام دل زخم آلود نیست آن لرزش فریاد تن خاک مریض هیچکس نیست " غم خفته ی چندی " بخورد هیچکس نیست ز " یاری و دیاری طلب خرده شراری " بکند شب غمگین سیاه ، عصمت خوابم را برد روز و شب نیست که از خواب شب تیره نیارم فریاد ا " داد و بیداد " ا که فریاد من از دایره ی چشم ترم بیشتر می نرود نیست در شهر رفیقی ؟ یاری ؟ همدلی ؟ هم نفسی ؟ غم این خفته ی چند چه کسی برده به خواب شب تنهایی خویش ؟ من تنها چه برم ؟ نیست در شهر کسان هیچ کسی . جامها در ضربان هوس نور مریض گند زردابه ی مسموم درونشان جاریست دگر از آن می ناب هیچ جز نام خوشش بر جا نیست . لوطی ِ باده فروش جام من را پر کن مردمان مدهوشند جای ما اینجا نیست . . مهر 79 |+| نوشته شده توسط حسین مفید در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 و ساعت |
