تبليغاتX
دارالحکایة

دارالحکایة

یکی از بزرگان اهل تمیز حکایت کند زابن عبدالعزیز

آگهی دریافت شماره

سلام به همه

من موبایلم رو فلش کردم

در نتیجه همه ی شماره هام رو از دست دادم

دوستان و رفقا

لطفاْ همه با هم همت کنید

اسمتون رو به من اس ام اس کنید

که من دوباره شمارتون رو داشته باشم

 

امیر و المیرا و نوید و نگار رو فقط حفظ بودم

و استاد رو البته

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت   توسط حسین مفید  | 

گفت و گو

 

میفرماید دیگه این قوزک پا ... در حرفشان میپرم که گه زیادی نخور !  به این دست عرایضم عادت دیرینه

دارند بهشان برنخورد جور دیگر پاسخ میدادم غریب بود برایشان . فرمودند کاش بیشتر ملاحظه ی شرایط

نامساعد من میکردید ... عرض کردم لطف بزرگی به من و خودت بکن و خفه شو !

چند لحظه ساکت شدند و چیزی نگفتند بعد تلخندی زدند و فرمودند خوشحال شدم ! چند روزی داشتی

مثل انسانهای متمدن رفتار میکردی . عمیقاْ نگرانت شده بودم عرض کردم گمشو برو تو تختت منم

میخوام برم بکپم ! لوس و ننر بازی و ننه من غریبم بازیم موقوف ! گمشو برو بخواب حال نداریم . هری !

با متانت خاصی از در توالت بیرون رفتند و چراغ را خاموش کردند . شبتان بخیر آقا !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت   توسط حسین مفید  | 

دوست عزیزم

 

امشب جایی بودیم و به نوعی میشود گفت که صحبت از شما هم شد و قصه چیز دیگری بود البته

که این میان مطلبی تداعی شد و ذکر خیری هم از شما رفت .

ونکوور باید الان بسیار سرد باشد دمای هوا الان آنجا چقدر است ؟ خودتان را گرم بگیرید برای شما

که در واقع الان دو نفر هستید  سلامتی بسیار اهمیت دارد و البته میدانم که مواظب هستید و

استاد هم مواظب هر دو نفر شما هستند .

این آدرس که از من دارید  بنا به پاره ای مصالح بزودی تغییر خواهد کرد . از اینجا اسباب میکشیم و جای

 دیگری پیدا خواهیم  کرد و آنجا که رسیدیم هر کجا که بود آدرسش را اطلاع میدهیم .

مطلب خاصی نیست . از چند روز پیش که شنیدم به سلامتی قرار است بزودی سه نفر بشوید بسیار

شاد و سرخوشم . از راه دور روی ماه هر دوتان ( هنوز روی ماه سومین نفر را نمیشود بوسید ) را

میبوسم

روز و روزگارتان خوش

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت   توسط حسین مفید 

ما چون دو دریچه روبروی هم

 

ما چون دو دریچه

روبروی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

عمر آینه ی بهشت اما آه !

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته ست

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد

 

 

پ.ن: دلمان تنگ است لکن کلمه ی نفرین برای احساس ما شایسته و بایسته نیست و صرفاْ نخواستیم اثر مرجع تقلیدمان را خراب کرده باشیم

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت   توسط حسین مفید  | 

روزی که گذشت _ بخش دوم

 

یک نفر کمی به من چیز تعارف کند ! کمی از آن بقول این خواننده ی رپ چیز بده ! کمی دیگر من الان چیز بده لازم دارم ، چند جرعه حتی شاید که من را از پشت میز تا روی تخت بکشاند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت   توسط حسین مفید  | 

روزی که گذشت

 

صبحگاهان که ز خلوتگه کاخ ابداع هنوز شمع خاور بر همه آفاق شعاعش را پخش و پلا نکرده بود

دوش گرفته و مسواک زده از خانه زدیم بیرون و روزنامه و شارژ ایرانسل و غیره از روزنامه فروش محل

ابتیاع نموده تاکسی آزادی اتوبوس رجایی شهر میدان امام تاکسی اولین چراغ قرمز و آنچه هر روز

ژیش آمده و می آید و لابد هم خواهد آمد !

رسیدن همان و قال و مقال بر سر پوچ و هیچ و بامقدار و بی مقدار هم همان که این نیز ناشتایش را

میگویند ثواب دارد و خوب است و صاحب خاصیت

معترضه آنکه نفرین بر لبی که جز به نوش ساقی برو لبخند ننشیند و آفرین بر لبی که ژولیده باشد

و یاد و نام و خاطره ی دوست برو لبخند بنشاند پس لعن و مدح بر لب من همزمان جواب جاری و ساری

بگذریم

ساقی ناگوار من که به لطف پروردگار مهربان از رویتش معذور و عاجز هستم یک گیلاس شراب داشت از

دوران باباشمل که در یک گوری قایم کرده بود و خودش هم البته نمیدانست همچین کیمیایی در چنته

دارد  داشت بدنبال زاناکس میگشت پیدا هم کرد صرف هم کرد بعد دیدگانش روشن شد به جمال کهنه

شرابی از عهد دقیانوس که به نظرم بیش از نیمش درد و لرد بود که اهمیت هم نداشت البته

و داد و ما هم به دنبال زاناکس ( ع ) دادیم رفت پایین

به هر حال فکر کنم امروز بدتر از این هم میتوانست باشد که بحمدلله لابد نبود

فعلاْ برویم یک تلفن بزنیم اگر بیدار بودیم میاییم این پست را ویرایش میکنیم ادامه ی روده درازی

میفرماییم

 خدا کند تماس برقرار شود و من بخوابم و فردا روز دیگری باشد

یا قهار  ! ال بی مروتی که تو باشی  بزن بزن که داری خوب میزنی ولی اگر روزی شبی نیم شبی این تشت که در دست دارم از آسمانت بیافتد صد و بیست وچهار هزار رسول دیگر هم بفرستی کسی پیغامت را نمیشنود

از ما گفتن

تا بعد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت   توسط حسین مفید  | 

نامه های یک پیامبر

 

بلقیس جان

سلام

امیدوارم که حالت خوب و دلت خرم و لبت خندان باشد و چرخ ایام بر مراد دلت بگردد

کمی گرفته ای و از آشفتگی من عجب که نمیفهمم تو گرفته ای یا من تو را گرفته میبینم

هوای یمانتان چطور است ؟ این پاییز برگ ریز هزار رنگ مشهور ، در بیابان خشک و لم یزرع

ما که رخی ننمود و گویا قرار هم نیست بنماید ، ای کاش یمان همیشه آباد و همواره سرشار شما

از برکت پادشاه فصلها بهره مند و غنی باشد

سلیمانت چطور است ؟ عصای شکسته اش را گفتی قصد داری از نجاری یحیی بگیری ! کار خوبی

میکنی بلقیس جان ، در دکان نجاری نمیتوان عصای سلیمانی مرمت کرد ، عصا را به خانه بیاور

شاید از حضرات اولیا و زعمای همان دیار یمن کاری بر بیاید که دوستی و نیک خواهیشان را به

کرات دیده ای و آزموده ای ، نبینم غصه دار آن عصا باشی بلقیس جانم ! عصای سلیمانی سلیمانت

پرداخته خواهد شد و پیغمبرت باز بر پای خواهد ایستاد

اگر از حال من جویا باشی اما بلقیس جان ، همچنان در برهوت این شبه جزیره ی منحوس سرگردانم

نفرینی گریبان این شبه جزیره را گرفته که به عمر نوح هم اگر دعا کنیم مرتفع نمی گردد

مرا با آن وضعیت که خود بهتر میدانی مفتضحانه در شهر و دیارم آواره و مسکون بیابانها و صحاری

گردانید ، گفت آتش بر فلان کس گلستان کرده ، راست گفت بر فلان بن فلان که من باشم آتشی

گلستان کرد لیکن به آتشی بس خوفناکترم در افکنده که هر چه میگردم از آن گزیری نمیبینم

گفتی صبر و پایداری کنم ، بلقیس جانم سخت صعب مسیری در جریان دارم

از فراز کوهها صدای قهقهه ی مستانه ی  جن و انس که از شادی و سعادتشان حاصل میگردد در گوشم میپیچد و دلم ازاین صداها از غبن ریش گردیده ، خارهای بیابان پاهایم را شرحه شرحه کرده اند ، پایم لنگ بود و لنگتر گشته و محمل دور بود و دورتر گردیده

از دست رفیقان چه بگویم گله ای نیست ، از تو که عزیزترینی و یحیی ی نجار و یونس و دیگران جز لطف و محبت به من حاصلی نرسیده گله ام از کم لطفی آنست که مرا از خانه ام گریزاند و حال رهایم

کرده تا خارهای بیابانش به پای لنگم از خون سیراب کنم

سلیمان را ببوس و او هم تو را ببوسد

باقی بقایت

سال نمیدانم چندم پیش از هجرت محمد

صحرای عربستان

ابراهیم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت   توسط حسین مفید  | 

محصور ممکنات

با سطحی از شناخت که بدست آورده ام اینقدر میدانم که با این رویه به هیچ سر منزلی نخواهم رسید که از هیچ راه منظری هم محظوظ نخواهم گشت و هیچ رفیق راهی را هم درنخواهم یافت . اکنون اینجا بنشسته ام و دارم به آنچه باید کرد می اندیشم . به آنچه نباید کرد ، آنچه باید دانست و از این دست .

نتیجه ای حاصل نگشته تا کنون . از چه می هراسم ها را تا قدری می دانم . از چه ناخرسندم ها را نیز تا حدودی ، حتی تا اندازه ی از چه سرخوش میشومها را و از چه سرمست و امثال آن . گذشته از آنکه با سی سال سن به چنینی مرتبه از خودشناسی که من رسیده ام مایه مباهات و تفاخر نیست لکن به هر جهت به عنوان داشته ای که دارمش از داشتنش ناشاد نیستم . داشتنش کافی نیست اما لازم است . این تجربه اندوزی که ظاهراً تا دم مرگ با انسان باید بماند اما اگر به حصول نتایج عملی منجر نشود چه فایده دارد ؟

عمل میدان میطلبد رانندگی ماشین میخواهد نوشیدن دهان گریستن چشم . بحث بحث امکانات است . ممکنات . محذورات . بحث بحث اینهاست .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت   توسط حسین مفید  | 

قضا و قدر

 

جناب استاد این بلاگفای بیشعور ظاهراْ ویرگول ندارد یا دارد و من حوصله ی پیدا کردنش را ندارم بگذریم

چند روزیست نیستم کجا هستم را نمیدانم اما میدانم نیستم گویا بی انگیزه شده ام

با مردم حرف میزنم انگار نمی شنوند به سوالهایشان پاسخ میدهم ازیشان سوال میپرسم تفاوتی ندارد

انگار چیزی نگفته باشم انگار اساساْ نباشم هیچ واکنشی دال بر شنیده شدن حرفم نمیبینم متعجبم

دوست مشترکمان روی چرمی مصیبت بارش یله داده بود و همان مزخرفات همیشگی را برایم بلغور کرد

همان باید ها و نبایدها بکن ها و نکن ها در آخر هم به انتهای سیاهه ای که گویا قسمت من از علم

ژنتیک است قلمی و تفسیری و دردی افزود و خداحافظ و بسلامت و پرت شدم توی خیابان

روز وحشتناکی بود هنوز هم از آن روز خسته ام تمام شب را راه رفتم پیاده تا کارگر آمدم مردم داشتند

زندگی میکردند شهر شلوغ بود و ترافیک بسیار وحشتناک با خودم حرف میزدم اما نمیدانستم باید به

خودم چه بگویم افسوس بخورم بترسم برنجم چه کنم دلداری میدادم همین کنار خیابان یک روسپی

میانسال با آرایشی غلیظ به دنبال روزی بود به کیفم نگاه کردم هیچ نداشتم خواستم بروم جلو بگویم

خانم من هیچ پولی ندارم اما اگر داشتم هر چه داشتم هر چه همراه داشتم را به شما میدادم تا امشب

اگر مشتری به تورتان نخورد بی کسب به خانه نروید ترسیدم فکر کند دیوانه ام و با من مرافعه کند نرفتم

زیر پل گیشا سوار ماشین شدم ترسیده بودم زانوهایم یک باره زیر پایم خالی بشوند مثل همان شب

بارانی ده سال پیش که خاطرتان هست ده سال گذشت چه زود گذشت ده سال از آن شب که من را

از هفتاد و دو پله به دوش کشیدی و بالا بردی و من از درد حتی نای ناله نداشتم ده سال ده سال

انگار همین دیروز بود که میگفتی ما بالاخره یک روز یک گهی میشویم دیدی که هیچ گهی نشدیم

و دوست مشترکمان هرچند نگفت اما شاید خواست برساند من یکی هیچ وقت هیچ گهی نخواهم شد

اتفاقی قرار نیست بیافتد هیچ اتفاق خاصی را تا نیاندازانیم نمی افتد و من نه تنها توان انداختن اتفاق

را ندارم که امیدا به کسب این توان را هم به یقین از دست داده ام برای پرسشهای بیشماری که سالها

در ذهن داشتم پاسخ صعب و سنگینی یافته ام و نمیدانم چقدر باید به این پاسخ اعتنا کنم چقدر باید به

این علم کثافت ژنتیک و وراثت اعتماد کنم این قضا و قدر که میگفتند و ما به آن میخندیدیم باید همین

باشد هر چیز را بتوانی تغییر بدهی وراثت را نمیتوانی اگر با یک معلولیت زاده بشوی با آن میمانی و

باید بیاموزی که با آن زندگی کنی

من باید به قاعده از این دانش کنونی خودم خرسند باشم باید خرسند باشم که به پاسخی برای

پرسشهای بی شمارم رسیده ام و حال می توانم بر این اساس مسیر لابد معقولی را طی کنم

اما حقیقتش جناب استاد من خرسند نیستم تصور نمیکنم تا مدتها بتوانم خرسند گردم و تا مدتها بتوانم

از زیر سایه این کشف دردناک بگریزم واقعیتها از حقیقتها تلخ ترند باور کنید خیلی خیلی تلخ ترند

اسارت در بند واقعیتهایی که اجتماع به فرد تحمیل میکند شاید آسانتر از آنهایی باشد که ذات انسان

به او تحمیل میکند و این هر دو که یکی قابل درک و دیگری غیر قابل درک هستند یکی کشف شده و

پاسخ داده شده و دیگری نو یافته و گنگ و ناشناس هستند در اتفاقی نامیمون گرد رفیق سی ساله ی

شما رقص سرخپوستی میکنند

پیشنهاد نمیکنم هیچ وقت به دنبال ریشه ی رنجهای گذشته ی خود بگردید به هیچ وجه پیشنهاد نمیکنم

با آنها بسازید هرچه سهمگین باشند با آنها بسازید دانستن شکنجه است دانش مثل سرب مذاب

میماند با دهانی بسته فریاد کشیدن تنها موجب آشفته شدن آرامش دیگران خواهد شد کسی مفهوم

ناله هایی که با دهان بسته کشیده میشنود را نمی فهمد گنگ گویی هایی که انسان بعضاْ در خواب

میکند و اطرافیان تنها سعی میکنند شخص را بیدار کنند تا خواب آشفته اش پایان گیرد اینجا تشبیه

مناسبی ست دلم میخواست رفیقمان بگوید اینها از فصل و آب و هوا هستند و بس از بحران گذر از سی

هستند و تنها همین یا مثل همیشه بگوید مسافرت برو ورزش کن ساز یاد بگیر و از این دست توصیه ها

که همیشه میکرد و توصیه هایی دیگر که می گفت و می گوید اما اینها را نگفت اعظمشان را نگفت

ترس و حدس مرا تایید کرد و نشانه هایش را در دوسیه ام یافت و بر نظراتی که در گذشته داشته صحه

گذاشت

هنوز شهامت برخورد با وضع موجود را ندارم هنوز نسبت به شرایط تازه شناخته شده ام شناخت ندارم

هنوز نمی دانم آیا باید وحشت کنم یا نه یا اگر باید چقدر باید ! اما تا اینجا همینقدر میدانم که باید برای

شما بنویسم پیش بینی تان غلط از آب درآمد دست کم پنجاه درصدی که به من مربوط می شد هرگز

واقع نخواهد شد

جبر و قضا و قدر و سهم و قسمت همه حقیقت دارند ما همه عروسکیم و او هرجور که بخواهد با ما بازی

میکند تا اینجا همینقدر فهمیده ام

دیگر اینکه همانطور که پیشتر گفته بودم شش از خانه بیرون میزنم و هشت و نه برمیگردم و دوش گرفته و

نگرفته چیزی خوانده و چیزی نخوانده چیزی نوشته و چیزی ننوشته چیزی خورده و چیزی نخورده بیهوش

میشوم و صبح روز از نو و بی روزی از نو . امروز باز به من افتخار داده شد که می توانم در آینده دست

راست رییس فعلیم باشم دقت کن لطفاْ می توانم دست راست او باشم و وعده داده شد که در پایان اگر

دست خوشی داده شد به من هم سهمی از آن دست خوش برسد من نگاه میکردم و نمیدانستم چه

باید بگویم انگیزه ای برای بیان شرم ساریم از شنیدن این گفته ها نداشتم بهتر بگویم توانی نداشتم

مگر جز این است که با نیتی خوب ادا شده اند و مگر جز این است که لابد فکر کرده باید صدقه ای بدهد

یا رشوه ای بدهد که نمک گیر بشوم و ذوق کنم و در دستگاه منزجر کننده ی صنعت پای گیر بشوم و مگر

جز اینست که احمقی فرض شده ام که با وعده ی پوچی می توان او را که شاید سرد شده است به

ادامه ی حمالی تشویق کرد و ازو بار کشید اینها را اینجا نباید گفت اما جای دیگری ندارم که حرف بزنم

تا بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت   توسط حسین مفید  | 

هیچ سایتی بجز این بلاگفا باز نمیشود

 

گوگل باز نمیشود هیچ سایتی بجز این بلاگفا باز نمیشود

سرعت اینقدر پایین است که ...

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت   توسط حسین مفید  | 

من دلم سخت گرفته ست ازین ...

 

کثافت آشغال لجن گه مادر قحبه بی همه چیز عمله بی شرف رذل دیوث من ازت متنفرم حالم ازت بهم میخوره دودوزه باز ریا کار

از آدمی که به خاطر صد تومن حاضره هر کاری بکنه نفرت دارم از تو لجنتر و گه تر و بی خود تر فقط خودتی

من ریدم تو اون فرهنگ دهاتیه تنگ نظری که تو ازش دراومدی من ریدم تو گور هفت جد و آبادش که دلش میخواد بچه ش مهندس بشه که با گوساله ای مثل تو سر و کله بزنه

///

البته طبیعیه که همه ی اینها رو توی دلم بهش گفتم و در ظاهر فقط یک نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداختم که اون هم حمل بر تایید ...شعرهایی شد که داشت میگفت و مثلاْ از روش کار من انتقاد میکرد

از همه شیرینتر فقط دوست عزیز و رییس محترم من بود که خوشگل خوشگل کشیدش کنار مثلاْ توی گوشش گفت خب حالا اشکال نداره مهندس اشتباه کرده شما درستش کن ما بعداْ با هم کنار میایم

و من احمق بی شعور عقده ای هم سرم و انداختم پایین رفتم سی چهل متر اونطرفتر پشت ستون با مشت زدم تو ستون بتنی و نتیجه ش فقط این شد که تا خود الان تا تکونش میدم از درد دلم میخواد خودمو جر بدم

اینا رو مینویسم شاید یکم از دردی که داره جرم میده کم بشه / تو رو به هر چه بهش اعتقاد دارید توله هاتون رو تو فضای بسته بزرگ نکنین بذارین از اول توی جوب پر از لجن اجتماع وول بخورن چون بعداْ به گا میرن / اگر بتونین برای همیشه موندنشون توی فضای استریل رو تضمین کنین اون یه بحث دیگس البته

 

پ.ن: حیف که مغزم موقع عصبانیت مطلقاْ هنگ میکنه و چون میترسم چیزی بگم که نباید بگم خفه خون میگیرم وگرنه ...نمیدونم

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت   توسط حسین مفید  | 

پسرم تو میتونی فقط کافیه که در توانت باشه !

مامان آماده شو بریم خواستگاری من بالاخره زن زندگیمو پیدا کردم

خب به سلامتی حالا کی هست این دختر خوشبخت

ناتالی وود

ا ! مامان عزیزم ناتالی وود که خیلی وقته ...

خیلی وقته چی !؟

خب هیچی ! باشه مامان قربونت بره تا من یه دوش بگیرم آماده بشم تو هم برو قرصاتو بخور که بریم

باشه ریشمم بزنم

بزن مامان بزن عزیزم

مامان

جونم

مرسی

قربون پسرم برم بدو آماده شو که بریم / ولی اول قرصات ...!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت   توسط حسین مفید  | 

پیشنهاد بی شرمانه _ یا _ ندانستن عیب نیست نپرسیدن عیب است

 

بارخدایا !

من جای تو بودم  از شیطان رمز موفقیتشو میپرسیدم

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت   توسط حسین مفید  | 

ما سی ساله شده ایم استاد

 

این پست البته مخاطب خاص دارد و ندارد به این معنی که ایده اش میتواند عام بشود

 

دیشب که بعد از مدتها به شوق دیدار دوستان به فیس بوک رفتم و بسیاری از قدما را آنجا زیارت کردم

و از دیدارشان شاد و مسرور گردیدم باز صحنه ای پیش آمد که دلم گرفت . آقا جان رها کنید حاشیه ها ی

قدیمی را . دست بکشید از کندن گورهای عصر مفرغ . ذهن دوستان عزیز را با قصه هایی به قدمت

داستانهای هزار و یک شب درگیر نکنید . ما هر کدام الان مشکلات و مسائل خودمان را داریم

حاشیه های هشت نه سال پیش تنها میتواند ما را در این چرخه ی سرگردان زندگی گیجتر و گولتر

کند و لاغیر .

دوران خوش بیخبری و سرخوشی و خامی به سر آمده . باید به فکر آب و نان و اجاره خانه و امثالهم بود

این باز دیدنها و باز پیدا کردنها که در اینترنت رخ میدهد را باید به فال نیک گرفت و وسیله ای ساخت از

آنها برای خدمتی به دوستان اگر از دست برآید . نه اینکه بجای سنگی از سر راه کسی برداشتن

گرفتارش کنیم با سنگهایی که خود پیشتر از آنها به زور زمان عبور کرده و گذشته است .

کم و بیش آن نسل از آن دانشگاه همه همدیگر را میشناسند درست و نادرستش بماند راست فهمیها

و سوء تفاهمها در کنار هم در ذهن ما نقش بسته اند و این نقش های بسته شده را با این فاصله ها

نمیتوان اصلاح کرد . به واقعیت اموری به این قدمت نمیتوان پی برد . توانی میطلبد اینکار که از اولویت

آدمهای سی ساله خارج است . اجازه بدهید اگر روزی جایی همدیگر را دیدیم بی ظاهرسازی بتوانیم

به هم لبخند بزنیم و از پیشرفت هم شاد شویم و اگر دست داد دست بگیریم یا دستمان گرفته شود

نه اینکه روی کج کنیم که ندید گرفته باشیم .

حیف است آقای عزیز . نکنید . حیف است .

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت   توسط حسین مفید  | 

من فاشیست می شود !

 

رفتم توی دفتر و در را پشت سرم کوبیدم ، گفتم : یعنی من رسماً تخم پدرم نیستم اگر روزی پسری داشته باشم اجازه بدم بیاد توی این صنف لجن کثافت ! توی این شغل گه ، گه میخورم من ، اگه یواشکی و مخفیانه هم بیاد تو کار ساختمون اسمشو نمیارم

پرسید : چی شده ؟ مگه چی شده ؟

گفتم : به قرآن من این پروژه تموم بشه میرم کاندوم میفروشم ولی دیگه کار ساختمون نمیکنم . بابا مگه من دیوانه ام عمرمو با یه مشت کثافت و عملی و پفیوز تلف کنم ، دو حالت دارن : یا عمله ن یا انقد با عمله ها وول خوردن خلقشون مث اونا شده

من نیستم گه خوردم ! من نیستم

...

اعصابم خورد بود حالم داشت از خودم بهم میخورد ، یکهو از اون اتمسفر از اون فضا نفرت بدی پیدا کرده بودم اتفاق خاصی نیفتاده بود همون برخوردهای همیشگی همون مسئله ها همون رفتارها ، شاید من حساس شده بودم شاید من خسته بودم نمیدونم

به هر حال باعث شد کمی فکر کنم ، به آدمها به رفتارها به کنشها و واکنشها ی خودم و دیگرانی که در محیط کار باهاشون ارتباط دارم ، و به نتایج عجیبی رسیدم

آدمها محصول محیطشون هستن اینکه بحثی درش نیست ، محصول مستقیم طبقه ی فرهنگی که درش رشد میکنن و در نتیجه این آدمها اگر یک زبان مشترک استاندارد نداشته باشن در ارتباط با هم به مشکل برمیخورن . اینکه این زبان مشترک چطور باید بوجود بیاد هنوز برای من اهمیت نداره ، بزرگتر از مخ خسته ی الان منه . بهر حال

پس اگر یک شوخی ، یک جک و یا یک تکیه کلام که در قشر خاصی کاملاً رایج و معمول محسوب میشه طرحش و بیانش برای یک قشر دیگه ناخوشایند باشه نمیشه و نمیتونیم به گروه اول ایراد بگیریم ، چون در ادبیاتشون و در زبان مورد استفاده شون اون کلام یا اون رفتار مفهوم بد و توهین آمیز یا زننده ای نداره

مشکل نبود زبان مشترکه ، راه حل هم تهیه ی یک جور استاندارد رفتاری و گفتاریه چون اگر این استاندارد تهیه نشه همه ی ما باید یک جورهایی بریم و به قولی پدر پیشه بشیم ، یک جور فاشیسم طبقاتی

من رسماً قصد دارم در اولین فرصت فضای کاریم رو عوض کنم تهیه ی زبان مشترک کار من نیست نمیتونم به همه ی این آدمها درست حرف زدن رو یاد بدم ( درست حرف زدن یا مثل من حرف زدن !؟ ) نمیتونم به همکارم که دهشون چند کیلومتریه سبلانه بفهمونم که رابطه ی فلان کس با زنش برای من جالب نیست ، برای اون خیلی جالبه و با خلوص نیت تمام سعی میکنه جذابیت مطالبش رو به من حالی کنه تا من هم از اونها لذت ببرم اون تازه خیر سرش یک مهندسه تحصیل کرده ست خودش رو هم خیلی آدم حسابی میدونه وقتی اون طرز حرف زدنش تفکرش و رفتارش اینقدر با من فاصله داره ( نمیگم من خوبم اون بده یا من درستم اون غلطه ما هر دومون به محیطمون پاسخ دادیم و اینجور که هستیم شدیم ) خب من نباید خودم رو در اون محیط داغون کنم . باید بکنم ؟

گه ! الان به عنوان یک وسواسی درجه یک سوپر دولوکس دارم به این مطلب فکر میکنم که این واکنش من آیا یک جور فراره یا یک انتخاب منطقی و عقلانیه !؟ فکر کنم خاک بر سر کسی که جرات نکرد توی روی پدرش وایسته و رشته ی لجن تحصیلیش رو خود خرش انتخاب کنه . فکر کنم خاک دو عالم بر سرش . ‏

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت   توسط حسین مفید  | 

چهارصد و چهل و چهار

 

شهریست پر ظریفان

وز هر طرف نگاری

یاران ! ‏صلای عشقست ، گر میکنید کاری

چشم فلک نبیند زین طرفه تر جوانی

در دست کس نیفتد زین خوبتر نگاری

هرگز که دیده باشد

جسمی ز جان مرکب

بر دامنش مبادا زین خاکیان غباری

چون من شکسته ای را

از پیش خود چه رانی

کم غایت توقع

بوسی ست یا کناری

می بیغش است ، دریاب

وقتی خوشست بشتاب

سال دگر که دارد امید نو بهاری ؟

در بوستان

حریفان مانند لاله و گل

هر یک گرفته جامی

بر یاد روی یاری

چون این گره گشایم ؟

وین راز چون نمایم ؟

دردی و سخت دردی

کاری و صعب کاری

هر تار موی حافظ

در دست زلف شوخی

مشکل توان نشستن در اینچنین دیاری

 

 

 

* : حضرت حافظ را دست به دامن شدیم گویا دامن کوتاه بود که در دم چنین طنازی پیش آورد و عشوه گری فرمود . غزل و شواهد هیچکدام پاسخ سوال نبودند لیکن بسیار بیش از سواد من در این غزلها زیبایی و شوق زیستن وجود داشت . بیش از تحمل شرم آور اندک اندیشه ی کم امید من ! خوشم آمد از هر دو غزل اصل غزل را اینجا و شاهد اصلی اش را ذیلاً آورده ام . باشد که دوستانمان را نیز چون ما خوش آید و رقص شگرف واژگان حضرت خواجه در دلشان لبخندی بنشاند . بادا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت   توسط حسین مفید  | 

شاهد هفتم

 

 

خوش کرد یاوری فلکت روز داوری

تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری

آنکس که اوفتاد خدایش گرفت دست

گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری

در کوی عشق شوکت شاهی نمی خرند

اقرار بندگی کن و اظهار چاکری

ساقی به مژدگانی عیش از درم درآی

تا یکدم از دلم غم دنیا بدر بری

در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسی ست

آن به کزین گریوه سبکبار بگذری

سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج

درویش و امن خاطر و کنج قلندری

یک حرف صوفیانه بگویم اجازتست

ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری

نیل مراد بر حسب فکر و همت است

از شاه نذر خیر  و  ز توفیق  یاوری

حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی

کاین خاک بهتر از عمل کیمیاگری

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت   توسط حسین مفید  | 

هر دمی چون نی

 

 

هر دمی چون نی، ازدل نالان، شكوه ها دارم
روی دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم
هر نفس آهيست، از دل خونين
لحظه های عمر بی سامان، ميرود سنگين
اشك خون آلود من دامان، می كند رنگين

به سکوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسي
نه کسي را درد زمان
بهار مردمي ها دي شد
زمان مهرباني طي شد
آه از اين دم سرديها، خدايا
آه از اين دم سرديها، خدايا

نه اميدي در دل من
که گشايد مشکل من
نه فروغ روي مهي
که فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهي
که ناله اي خرد با آهي
داد از اين بي درديها، خدايا
داد از اين بي درديها، خدايا

نه صفايي ز دمسازي به جام مي
که گرد غم ز دل شويد
که بگويم راز پنهان
که چه دردي دارم بر جان
واي از اين بي همرازي خدايا
واي از اين بي همرازي خدايا

وه که به حسرت عمر گرامي سر شد
همچو شراره از دل آذر بر شد و خاکستر شد
يک نفس زد و هدر شد
يک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد

چنگي عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جامه به خون زد ..یارا
دل نهم ز بی شکيبي
با فسون خود فريبي
چه فسون نافرجامي
به اميد بي انجامي
واي از اين افسون سازي، خدايا
واي از اين افسون سازي، خدايا

 

 

 

گوش میدادیم امروز غریب خوشمان آمد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت   توسط حسین مفید  | 

از " نون ِ نوشتن " محمود دولت آبادی

 

احساس می کنم روز به روز زندگی می کنم ‌ ؛ حتی ساعت به ساعت . احساس این که زمان لحظه به لحظه دارد زندگی ام را می قاپد و من هیچ علاجی نمی توانم بکنم دچار انزجارم می کند .

 

 

پ.ن: این انتخاب از متن به سلیقه ی نویسنده ی وبلاگ صورت گرفته و مفهوم کلی که نویسنده در کتاب قصد طرحش را دارد اصولاْ این نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت   توسط حسین مفید  | 

ای همنشین شب غربت من

 

رفتی و از رفتن تو

قلب آیینه شکسته

 

چه رویاهایی که زنده نگاه داشتی

چه اشکهای خاطره ای که فرو ریزاندی

چه لبخندها که بر لب

چه عشقها که در دل

و چه بوسه ها

و چه تنها که گرمای آغوش یکدیگر را با نغمه ی ترانه ی تو تجربه کردند

جان مریم

چشمهایت را ببند

بستی !؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت   توسط حسین مفید  |